ميدان كه سهل باشد طغيان مد پرستي
همراه مد پرستي ترويج بد حجابي است
آيا شود سر آيد دوران مد پرستي
تقليد تاكي وچند اي نوجوان دلبند
كي مي شوي رها از زندان مدپرستي
گاهي به تن نمايي تي شرت ان چناني
گاهي به پا نمايي تنبان مد پرستي
مد بهر مردم ما غير از ضرر ندارد
تا كي دهي ز غفلت،تاوان مد پرستي
افراد جلف تا كي مشعول خود نمايي
تا چند ما ببينيم جولان مد پرستي
بعضي كسان كه بايدمانع شوند از اين كار
خود مي كنند حاضر امكان مد پرستي
اي كاش هر جواني ،با جهد زندگاني
خود بر كند زريشه ، بنيان مد پرستي
در خانه گر كسي هست ، حرفي
بس است « پاكي » شايد كه بسته گردد ،دكان مد پرستي
ادامه مطلب...
قورباغهها به لك لكها شكایت كردند
لك لكها مارها را خوردند و قورباغهها شادمان شدند
لك لكها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغهها
قورباغهها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لك لكها كنار آمدند و عدهای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپای لك لكها شروع به خوردن قورباغهها كردند
حالا دیگر قورباغهها متقاعد شدهاند كه برای خورده شدن به دنیا می آیند
تنها یك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اینكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان !
زیارت اربعین

سلام بر ولى خدا و دوست او
اَلسَّلامُ عَلى خَلیلِ اللَّهِ وَ نَجیبِهِ ؛سلام بر خلیل خدا و بنده نجیب او
اَلسَّلامُ عَلى صَفِىِّ اللَّهِ وَابْنِ صَفِیِّهِسلام بر بنده برگزیده خدا و فرزند برگزیدهاش
اَلسَّلامُ عَلىَ الْحُسَیْنِ الْمَظْلُومِ الشَّهیدِسلام بر حسین مظلوم و شهید
اَلسَّلامُ على اَسیرِ الْكُرُباتِ وَ قَتیلِ الْعَبَراتِسلام بر آن بزرگوارى كه به گرفتاریها اسیر بود و كشته اشكِ روان گردید
اَللّهُمَّ اِنّى اَشْهَدُ اَنَّهُ وَلِیُّكَ وَابْنُ وَلِیِّكَ وَ صَفِیُّكَ وَابْنُ صَفِیِّكَ الْفاَّئِزُخدایا من به راستى گواهى دهم كه آن حضرت ولىّ (و نماینده) تو و فرزند ولىّ تو بود و برگزیدهات و فرزند برگزیدهات بود كه كامیاب شد
بِكَرامَتِكَ اَكْرَمْتَهُ بِالشَّهادَةِ وَ حَبَوْتَهُ بِالسَّعادَةِ وَاَجْتَبَیْتَهُ بِطیبِ الْوِلادَةِبه بزرگداشت تو، گرامیش كردى به وسیله شهادت و مخصوصش داشتى به سعادت و برگزیدى او را به پاكزادى
وَ جَعَلْتَهُ سَیِّداً مِنَ السّادَةِ وَ قآئِداً مِنَ الْقادَةِ وَ ذآئِداً مِنْ الْذادَةِو قرارش دادى یكى از آقایان (بزرگ) و از رهروان پیشرو و یكى از كسانى كه از حق دفاع كردند
وَاَعْطَیْتَهُ مَواریثَ الاَْنْبِیاَّءِ وَ جَعَلْتَهُ حُجَّةً عَلى خَلْقِكَ مِنَ الاَْوْصِیاَّءِو میراثهاى پیمبران را به او دادى و از اوصیائى كه حجت تو بر خلقت هستند قرارش دادى
فَاَعْذَرَ فىِ الدُّعآءِ وَ مَنَحَ النُّصْحَ وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فیكَاو نیز در دعوت مردم جاى عذر و بهانهاى (براى كسى) نگذارد و بیدریغ خیرخواهى كرد و جان خود را در راه تو داد
لِیَسْتَنْقِذَ عِبادَكَ مِنَ الْجَهالَةِ وَ حَیْرَةِ الضَّلالَةِ وَ قَدْ تَوازَرَ عَلَیْهِ مَنْ غَرَّتْهُ الدُّنْیا وَ باعَ حَظَّهُ بِالاَْرْذَلِ الاَْدْنى؛تا برهاند بندگانت را از (گرداب) جهالت و نادانى و سرگردانى (در وادى) گمراهى و چنان شد كه همدست شدند بر علیه آن حضرت كسانى كه دنیا فریبشان داد.
وَ شَرى آخِرَتَهُ بِالثَّمَنِ الاَْوْكَسِ وَ تَغَطْرَسَ وَ تَرَدّى فى هَواهُو فروختند بهره (كامل و سعادت خود را) به بهاى پست ناچیزى و بداد آخرتش را در مقابل بهائى اندك و بى مقدار و بزرگى كردند و خود را در چاه هوا و هوس سرنگون كردند،
وَاَسْخَطَكَ وَاَسْخَطَ نَبِیَّكَو تو و پیامبرت را به خشم آوردند
وَ اَطاعَ مِنْ عِبادِكَ اَهْلَ الشِّقاقِ وَالنِّفاقِ وَ حَمَلَةَ الاَْوْزارِو پیروى كردند از میان بندگانت آنانى را كه اهل دو دستگى و نفاق بودند و كسانى را كه بارهاى سنگین گناه به دوش مىكشیدند
الْمُسْتَوْجِبینَ النّارَ فَجاهَدَهُمْ فیكَ صابِراً مُحْتَسِباً حَتّى سُفِكَ فى طاعَتِكَ دَمُهُ وَاسْتُبیحَ حَریمُهُو بدین جهت مستوجب دوزخ گشته بودند آن حضرت (كه چنان دید) با شكیبائى و پاداش جوئى با آنها جهاد كرد تا خونش در راه پیروى تو ریخت و حریم مقدسش شكسته شد
اَللّهُمَّ فَالْعَنْهُمْ لَعْناً وَبیلاً وَ عَذِّبْهُمْ عَذاباً اَلیماًخدایا آنان را لعنت كن به لعنتى وبال دار و عذابشان كن به عذابى دردناك
اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یَابْنَ سَیِّدِ الاَْوْصِیاَّءِسلام بر تو اى فرزند رسول خدا، سلام بر تو اى فرزند آقاى اوصیاء
اَشْهَدُ اَنَّكَ اَمینُ اللهِ وَابْنُ اَمینِهِ عِشْتَ سَعیداً وَ مَضَیْتَگواهى دهم كه به راستى تو امانتدار خدا و فرزند امانتدار اویى سعادتمند زیستى و ستوده از دنیا رفتى
حَمیداً وَ مُتَّ فَقیداً مَظْلُوماً شَهیداً وَ اَشْهَدُ اَنَّ اللَّهَ مُنْجِزٌ ما وَعَدَكَو گمگشته و ستمدیده و شهید درگذشتى و نیز گواهى دهم كه خدا به راستى وفا كند بدان وعدهاى كه به تو داده،
وَ مُهْلِكٌ مَنْ خَذَلَكَ وَ مُعَذِّبٌ مَنْ قَتَلَكَ وَ اَشْهَدُ اَنَّكَ وَفَیْتَ بِعَهْدِاللهِو به هلاكت رساند هر كه را كه دست از یاریت برداشت و عذاب كند كسى كه تو را كشت و گواهی دهم كه تو به خوبى وفا كردى به عهد خدا،
وَ جاهَدْتَ فى سَبیلِهِ حَتّى اَتیكَ الْیَقینُ فَلَعَنَ اللهُ مَنْ قَتَلَكَ،و جهاد كردى در راه او تا مرگت فرا رسید خدا لعنت كند كسى كه تو را كشت
وَ لَعَنَ اللهُ مَنْ ظَلَمَكَ وَ لَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً سَمِعَتْ بِذلِكَ فَرَضِیَتْ بِهِو خدا لعنت كند كسى كه به تو ستم كرد و خدا لعنت كند مردمى كه شنیدند جریان كشتن و ستم تو را و بدان راضى بودند،
اَللّهُمَّ اِنّى اُشْهِدُكَ اَنّى وَلِىُّ لِمَنْ والاهُ وَ عَدُوُّ لِمَنْ عاداهُ بِاَبى اَنْتَ وَ اُمّى یَابْنَ رَسُولِ اللَّهِ.خدایا من تو را گواه مىگیرم كه من دوست دارم هر كه او را دوست دارد و دشمنم با هر كه او را دشمن دارد پدرم و مادرم به فدایت اى فرزند رسول خدا.
اَشْهَدُ اَنَّكَ كُنْتَ نُوراً فىِ الاَْصْلابِ الشّامِخَةِ وَالاَْرْحامِ الْمُطَهَّرَةِ،گواهى دهم كه تو به راستى نورى بودى در پشت پدرانى بلند مرتبه و رحمهایى پاكیزه
لَمْ تُنَجِّسْكَ الْجاهِلِیَّةُ بِاَنْجاسِها وَ لَمْ تُلْبِسْكَ الْمُدْلَهِمّاتُ مِنْ ثِیابِها،كه آلودهات نكرد اوضاع زمان جاهلیت به آلودگیهایش و در برت نكرد از لباسهاى چركینش
وَ اَشْهَدُ اَنَّكَ مِنْ دَعاَّئِمِ الدّینِ وَ اَرْكانِ الْمُسْلِمینَ وَ مَعْقِلِ الْمُؤْمِنینَ،و گواهى دهم كه به راستى تو از پایههاى دین و ستونهاى محكم مسلمانان و پناهگاه مردمان با ایمان هستی
وَ اَشْهَدُ اَنَّكَ الاِْمامُ الْبَرُّ التَّقِىُّ الرَّضِىُّ الزَّكِىُّ الْهادِى الْمَهْدِىُّ،و گواهى دهم كه تو به راستى پیشواى نیكوكار با تقوا و پسندیده و پاكیزه و راهنماى راه یافتهاى
وَ اَشْهَدُ اَنَّ الاَْئِمَّةَ مِنْ وُلْدِكَ كَلِمَةُ التَّقْوى وَ اَعْلامُ الْهُدىو گواهى دهم كه همانا امامان از فرزندانت روح و حقیقت تقوا و نشانههاى هدایت
وَالْعُرْوَةُ الْوُثْقى وَالْحُجَّةُ على اَهْلِ الدُّنْیا وَ اَشْهَدُ اَنّى بِكُمْ مُؤْمِنٌو رشتههاى محكم (حق و فضیلت) و حجتهایى بر مردم دنیا هستند و گواهى دهم كه من به شما ایمان دارم
وَ بِاِیابِكُمْ مُوقِنٌ بِشَرایِعِ دینى وَ خَواتیمِ عَمَلى وَ قَلْبى لِقَلْبِكُمْ سِلْمٌ،و به بازگشتتان یقین دارم با قوانین دینم و عواقب كردارم و دلم تسلیم دل شما است
وَ اَمْرى لاَِمْرِكُمْ مُتَّبِعٌ وَ نُصْرَتى لَكُمْ مُعَدَّةٌ حَتّى یَاْذَنَ اللَّهُ لَكُمْ،و كارم پیرو كار شما است و یاریم برایتان آماده است تا آن كه خدا در ظهورتان اجازه دهد
فَمَعَكُمْ مَعَكُمْ لامَعَ عَدُوِّكُمْ صَلَواتُ اللهِ عَلَیْكُمْ وَ على اَرْواحِكُمْ،پس با شمایم نه با دشمنان شما، درودهاى خدا بر شما و بر روانهاى شما
وَ اَجْسادِكُمْ وَ شاهِدِكُمْ وَ غاَّئِبِكُمْ وَ ظاهِرِكُمْ وَ باطِنِكُمْ.و پیكرهایتان و حاضرتان و غائبتان و آشكارتان و نهانتان.
آمینَ رَبَّ الْعالَمینَ.آمین اى پروردگار جهانیان.
هر انسانی، عاشق زیبایی است. بنابراین، اگر ما زیباییها و صفات نیک حضرت را به زبان کودکان بیان کنیم، آنها عاشق حضرت میشوند، چنانکه حضرت صادق(ع) میفرماید:خداوند بندهای را که ما اهلبیت را نزد مردم محبوب کند، رحمت نماید. ....
ادامه مطلب...
نکته اول پیش از پرداختن به بحث راهکارها که می تواند نوع نگاه ما را عوض کند و راهکارها را کارآمد و مؤثر سازد، توجه به بحث اخلاص است. گرچه در مکتب های مختلف تربیتی چنین بحثی جایگاهی ندارد، در مکتب اسلام یکی از شاخص های مطلوبیت امور، اخلاص است. لذا می توان به آن در امور تربیتی و به ویژه انتقال محبت
ادامه مطلب...
از جمله ویژگیهای هر مقالهای آن است که بر اساس اولویتبندی مسائل و مشکلات، به حل مسئله و مشکلها بپردازد. در هر جامعهای، مسائل و معضلات فراوانی وجود دارد که برخی از آنها حساستر و مبناییتر است.
دهه فجر انقلاب اسلامی بر فجر آفرینان و حافظان آن مبارک باد
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد و هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد ، صدای ترانه ای را شنید و متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد ... پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید : چرا اینقدر شاد هستی ؟
آشپز جواب داد : قربان ، من فقط یک آشپز هستم و تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم ؛ ما خانه حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم ؛ بدین سبب من راضی و خوشحال هستم ...
پس از شنیدن سخن آشپز ، پادشاه با وزیر در این مورد صحبت کرد و وزیر به پادشاه گفت : قربان ، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست ! اگر او به این گروه نپیوندد ، نشانگر آن است که مرد خوشبختی است !
پادشاه با تعجب پرسید : گروه 99 چیست ؟!!
وزیر جواب داد : اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست ، باید این کار انجام دهید : یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید و به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست ...!
پادشاه بر اساس حرفهای وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند ...آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید ، با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد و با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت !!!
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد : 99 سکه ؟!!
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است و بارها طلاها را شمرد ، ولی واقعا 99 سکه بود !
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست و فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد : اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد ، اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد ...
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند !تا دیروقت کار کرد ، به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند ...
آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند و فقط تا حد توان کار می کرد .
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از وزیر پرسید ؟!
وزیر جواب داد : قربان ، این آشپز رسما به عضویت گروه 99 درآمد!
پادشاهی می خواست نخست وزیرش را
انتخاب كند. چهار اندیشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقی قرار دادند و
پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی
معمولی نیست و با یك جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی كه آن جدول را حل نكنید
نخواهید توانست قفل را باز كنید. اگر بتوانید مسئله را حل كنید می توانید در را
باز كنید و بیرون بیایید».
پادشاه بیرون رفت و در را بست.
سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن
اعداد، شروع به كار كردند.
نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته
بود. آن سه نفر فكر كردند كه او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته
بود و كاری نمی كرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،
باز شد و بیرون رفت!
و آن سه تن پیوسته مشغول كار
بودند. آنان حتی ندیدند كه چه اتفاقی افتاد!
كه نفر چهارم از اتاق بیرون رفته.
وقتی پادشاه با این شخص به اتاق
بازگشت، گفت: «كار را بس كنید. آزمون پایان یافته.
من نخست وزیرم را انتخاب كردم».
آنان نتوانستند باور كنند و پرسیدند:
«چه اتفاقی افتاد؟ او كاری نمی كرد، او فقط در گوشه
ای نشسته بود. او چگونه توانست
مسئله را حل كند؟» مرد گفت:
«مسئله ای در كار نبود. من فقط نشستم و نخستین
سؤال و نكته ی اساسی این بود كه
آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای كه این احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه
كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستین چیزی كه هر انسان هوشمندی
خواهد پرسید این است كه آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل
كرد؟ اگر سعی كنی آن را حل كنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛
هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس
من فقط رفتم كه ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است».
پادشاه گفت: «آری، كلك در همین
بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه یكی از شما پرسش واقعی را بپرسد
و شما شروع به حل آن كردید؛ در همین جا نكته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم
روی آن كار می كردید نمی توانستید آن را حل كنید.
این مرد، می داند كه چگونه در یك
موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».
این دقیقا مشابه وضعیت بشریت
است، چون این در هرگز بسته نبوده است!
خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم
ترین سوال را از یاد برده است... و سوال این هست:
"من که هستم...!؟"
مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم
مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم
اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست
بگو که سجده از این قبله گاه بردارم
مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند
که دست از سر ِ نقد ِ گناه بردارم
گناه ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست
گناه ِ هر قدمی اشتباه بردارم
تو قرص ماهی و من کودکی که می خواهم
به قدر کاسه ای از حوض ِ ماه بردارم
بیا که چشم ِ جهانی هنوز منتظر است
بیا که دست از این اشک و آه بردارم
ديروز و امروز

ديروز الو!الو!يا حسين.آنجا جبهه است؟
امروز شماره مورد نظر در دسترس نمي باشد.عشق بي پاسخ the mobile set is off
ديروز خدا همراهمان بود
امروز تلفن همراه...
ديروز پلاک ها آدرسي از بهشت...
امروز همه آدرس ها گم
ديروز زنده باد بسيجي،بي حجاب محتاج نگاه ديگران است
امروز،نگاه زاده علاقه است،حجاب کيلو چند؟؟
ديروز،آهنگران/شجريان،صداي خاطره ها
امروز ،جنيفر لوپز،انريکو،شکيلا ،
ديروز آب و آينه و قرآن خدانگهدار
امروز،گود نايت ،باي باي
ديروز جبهه جنگ کربلا
امروز،بزن به سيم اخر،ديوونه شو مثل ما

ديروز،کربلاي 1،کربلاي 2،كربلاي3وكربلاي4
امروز؛50 ميليارد باد هوا ،خيالي نيست
ديروز ماشين اداره،بيت المال
امروز ،ماشين اداره ،مال البيت

ديروز ،پاي مصنوعي دستان نامرئي
امروز،اعتياد،هپاتيت آچ آي وي
ديروز ،نه شرقي نه غربي...
امروز،تئوري قرصهاي اکستازي
ديروز،سلام بر چشم هاي شيشه اي
امروز يک ميليون جراحي بيني ،لنز هاي رنگي
ديروز آژير قرمز،اضطراب هاي زرد،انتظار هاي سپيد
امروز،عشق هايي کز پي رنگي بود...
ديروز ،سفر به چزابه،از کرخه تا راين،بوي پيراهن يوسف
امروز،:توکيو بدون توقف:
ديروز ،انبوه جانبازان شيميايي

امروز راديو فردا،موج بي بي سي
ديروز،غروب جمعه انتظار...
امروز،غروب شد باز خيالت به سرم زد
ديروز ،وضعيت زرد ،آژير قرمز ،خطر
امروز ،کمربند هاي لاغري بي خطر
ديروز ،عشق ايثار فداکاري
امروز، بي خيال بابا بيا پارتي
ديروز ، نخل هاي افسرده،زيتون هاي کال
امروز،سي دي جشن جديد استقلال
و امروزهنوزنسيم لبخند هاي بسيجي ما را به فردا اميد وار کرده است

تمام گشته قرارم خدا کند که بیایی![]()
کسی به جز تو ندارم خدا کند که بیایی
خزان عمر من آمد بسر نیامده هجرت
گل همیشه بهارم خدا کند که بیایی
چه میشود گل زهرا به صبح آدینه
ببینمت به کنارم خدا کند که بیایی
اگر چه غرق گناهم تو مهربانی کن
گلی به پای تو خارم خدا کند که بیایی
زبس که جمعه شمردم به انتظارتوای ماه
برون شده زشمارم خدا کند که بیایی
فدای مقدم تو ای مسافر زهرا
تمام ایل وتبارم خدا کند که بیایی
بیا مهـــــدی گــل زهــــرا که چشمم مست دیدارت
بیـــا که من نمیدانـــــم کجــــــا گردم به دنبــــالت
غـــم هجــــر تو را تا کِی کشم بر قلـــب بیتــــابم
و تا کی منتــــظر باشم شود پایان به هجـــــرانت
بیا مهــــدی رهامان کن از این گمراهی و ظلــمت
که دیگر صبر ما سر شد از این دوری و هجرانت
از این دنیا به جز انــــــدوه چیزی عاید ما نیست
بیا و با حضـــــور خود غــــــم دل را به پایان بر
التماس دعا
اللهم عجل لوليک الفرج
سید مرتضی به منزل او رفت و در این خصوص او را سرزنش نمود و گفت: «از آداب زیارت در مذهب اهلبیت علیه السلام این است که داخل حرم شوی و عقبه و ضریح را ببوسی. این روشی را که تو داری، برای کسانی است که در شهرهای دور میباشند و دستشان به حرم مطهر نمیرسد.»
آن مرد چون این سخن را شنید گفت: «ای نقیب الاشرف» از مال دنیا هر چه بخواهی از من بگیر و مرا از رفتن معذور دار.
هنگامی که سید مرتضی سخن او را شنید بسیار ناراحت شد و گفت: «من که برای مال دنیا این سخن را نگفتم؛ بلکه این روش را بدعت و زشت میدانم و نهی از منکر واجب است.»
وقتی آن مرد این سخن را شنید، آه سردی از جگر پر دردش کشید. سپس از جا برخاست و غسل زیارت کرد و بهترین لباسش را پوشید و پا برهنه و با وقار از خانه خارج شد و با خشوع و خضوع تمام، نالان و گریان متوجه حرم حسینی گردید تا این که به در صحن مطهر رسید .
نخست سجده شکر کرد و عتبه صحن شریف را بوسید. سپس برخاست و لرزان، مانند جوجه گنجشکی که آن را در هوای سرد در آب انداخته باشند، بر خود میلرزید و با رنگ و روی زرد، همانند کسی که یک سوم روحش خارج گشته باشد، حرکت میکرد تا این که وارد کفش کن شد. دوباره سجده شکر به جا آورد و زمین را بوسید و برخاست و مانند کسی که در حال احتضار باشد داخل ایوان مقدس گردید و با سختی تمام خود را به در رواق رسانید.
چون چشمش به قبر مطهر افتاد، نفسی اندوهناک بر آورد و مانند زن بچه مرده، ناله جانسوزی کشید. سپس به آوازی دلگداز گفت: «اَهَذا مَصرَعِ سیدُالشهداء؟ اَهَذا مَقتَلُ سیدُالشهداء؟ ؛ آیا اینجا جای افتادن امام حسین علیه السلام است؟ آیا اینجا جای کشته شدن حضرت سیدالشهداء است؟»
پس فریاد کشید و نقش زمین شد و جان به جان آفرین تسلیم نمود و به شهیدان راه حق پیوست.»
ناز غزل
کدام گوشه ی دنیا نهفته روی چو ماهت
اله من ز که پرسم نشان یوسف چاهت
چقدر ناز غزل را کشیده ام که سراید
تمام سوز دلم را ز دوردست نگاهت
به کوچه های عبورت چقدر اب بپاشیم
یواشکی من و این چشم های مانده به راهت
هنوز می رسد از لا به لای این همه تقویم
صدای ندبه و زاری ز جمعه های پگاهت
چه قصه ها که شنیدم ز کودکی ز ظهورت
نیامدی و شدم خود چه قصه گوی پر اهت
چقدر هلهله دارد طنین سبز طلوعت
چقدر همهمه دارد گدای این همه جاهت
چگونه جان بسپارم به پای سرخ ظهورت
به وقت گفتن این شعر و یا رکاب سپاهت
شکسته بال عروجم ز تیرهای معاصی
خدا کند که نیفتم ز دیدگان سیاهت
تمام شهر و محل را سپرده ام که بگویند
به هر کجا که تو هستی خدا به پشت و پناهت
دعاترین دعاها همین دعای نگار است
امان بده که بمیرم به پای بقیت الاهت
خدايا تو را شکر ميکنم که اشک را آفريدي که عصاره ي حيات انسان است
آنگاه که در آتش عشق ميسوزم
يا در شدت درد ميگدازم
يا در شوق زيبائي و ذوق عرفاني آب ميشوم و سراپاي وجودم
روح ميشود
لطف ميشود
عشق ميشود
سوز ميشود
و عصاره ي وجودم بصورت اشک آب ميشود
و بعنوان زيبا ترين محصول حيات که وجهي به عشق و ذوق دارد و وجهي ديگر به غم و درد در دامان وجود فرو ميچکد.
اگر خداي بزرگ از من سندي بطلبد , قلبم را ارائه خواهم داد و
اگر محصول عمرم را بطلبد,اشک را تقديم خواهم کرد
خدايا
تو مرا اشک کردي که همچون باران بر نمک زاره انسان ببارم
تو مرا فرياد کردي که همچون رعد در ميان توفان حواث بغرم
تو مرا درد و غم کردي تا همنشين محرومين و دلشکستگان باشم
تو مرا عشق کردي تا در قلبهاي عشاق بسوزم
تو مرا برق کردي که تا آسمان ظلمت زده بتازم و سياهي اين شب ظلماني را بدرم
تو مرا زهد کردي که هنگام درد و غم و شکست و فشار ناراحتي وجود داشته باشم
و هنگام پيروزيو جشن و تقسيمه غناعم دامنه خود بر گيرم و در کوير تنهائي با خداي خود بمانم.
خدايا تو را شکر ميکنم
که غم را آفريدي و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختي و مرا از اين نعمت بزرگ توانگر کردي.
خدايا تو را شکر ميکنم
که به من درد دادي و نعمت درک درد عطا فرمودي
تو را شکر ميکنم
که جانم را به آتش غم سوزاندي و قلب مجروهم را براي هميشه داغ دار کردي دلم را سوختي و شکستي تا فقط جايگاه تو باشد.![]()
پیشاپیش عید غدیر را خدمت شما تبریک عرض می کنم

علی در عرش بالا بی نظیر است
علی بر عالم و آدم امیر است
به عشق نام مولایم نوشتم
چه عیدی بهتر از عید غدیر است؟

عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات (مرحله شناخت) و مشعر (محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق) فرا مى رسد، عيد رهايى از تعلقات است. رهايى از هر آنچه غيرخدايى است. در اين روز حج گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانى مى كند تا سبكبال شود.
صداي پاي عيد مي آيد. عيد قربان عيد پاک ترين عيدها است عيد سر سپردگي و بندگي است. عيد بر آمدن انساني نو از خاکسترهاي خويشتن خويش است. عيد قربان عيد نزديک شدن دلهايي است که به قرب الهي رسيده اند. عيد قربان عيد بر آمدن روزي نو و انساني نو است.
و اکنون تو چون ابراهيم در منايي ، اسماعيلت را به قربانگاه آورده اي اسماعيل تو کيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ موقعيتت، شغلت؟ پولت؟ خانه ات؟ املاكت؟ ... ؟
اين را تو خود مي داني، تو خود آن را، او را – هر چه هست و هر که هست – بايد به منا آوري و براي قرباني، انتخاب کني، من فقط مي توانم " نشانيها " يش را به تو بدهم:
آنچه تو را، در راه ايمان ضعيف مي کند، آنچه تو را در "رفتن"، به "ماندن" مي خواند، آنچه تو را، در راه "مسئوليت" به ترديد مي افکند، آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تا " پيام" را بشنوي، تا حقيقت را اعتراف کني، آنچه ترا به "فرار" مي خواند آنچه ترا به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي کشاند، و عشق به او، کور و کرت مي کند ابراهيمي و "ضعف اسماعيلي" ات، ترا بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يک چيز هست که براي بدست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل توست، اسماعيل تو ممکن است يک شخص باشد، يا يک شيء، يا يک حالت، يک وضع، و حتي، يک " نقطه ضعف"!

چون گنه را عذر می آرم، خداوندا، ببخش
پـای خجلت را روایی نیست بر درگـاه تو
دست حاجت پیش می آرم، خداوندا، ببخش
گرگناهم سخت بسیاراست و رحمت نیز هست
بر گنـاه سخت بسیـارم، خداونـدا، بـبخش
از همه دوستان التماس دعا دارم فردا در دعای عرفه برای فرج آفا دعا کنند و همچنین برای هدایت جوانان ایرانی

عاقد: خدا
شاهد: رسول خدا (ص(
دفتر: لوح محفوظ
مکان: عرش
عروس: کوثر
داماد: حيدر
سالروز ازدواج آسمانيشان مبارک
آمد رود به خانه آن همسري که او
در بين همسران جهان، شهريار بود
خالق سپرد اين زر کاملعيار را
دست کسي که زرگر کاملعيار بود
سالروز ازدواج حضرت علی ع و فاطمه س مبارک باد
http://ahmad16597.persiangig.com وبلاگ جدید دوستداران امام مهدی عج
شهادت حضرت امام محمد تقی ع را به کلیه شعیان راستین آن حضرت تسلیت میگویم
السلام علیک یا جواد الائمه ادرکنی
س
پشت این حجره ی زهرآلوده
جگری بر سر خاک افتاده
لبه ی تیغ ز بس کاری بود
بر دل سوخته چاک افتاده
این جوان بیکس و یار است مگر
که به جز زخم ندارد مرهم
در نگاهش رمقی بود اگر
می رود از سر و رویش کم کم
بغض دیرینه ی ۱ رجاله
زهر پاشید بر آیینه تان
لب ۱ مشت مونث می ریخت
خنده بر سوختن سینه تان
سیل در باغ خدا افتاده
شده جاری عرق پیشانی
چشمتان داشت سیاهی می رفت
یل در باغ خدا افتاده
شده جاری عرق پیشانی
چشمتان داشت سیاهی می رفت
آه از این نفس پایانی
باز گرد ای بغض صحرا گرد من باز گــــرما ده به بیت ســـرد من
ای که عمــــق انتــــــظارات منی ای که پشــــت استعـــــارات منی
من شب ظلمــانی استم تــار تــار انتظـــــارم انتظــــارم انتـظــــار
منتظـــر بودن عبادت کردن است با خیال دوست عادت کردن است
قبـــلۀ صحـــرانشین این کـویــــر بـال زخــــم سجـــادههایم را بگیر
با تو کبری در خضوعم مانده است چار رکعت در رکوعـــم مانده است
تشنــــگی از پـــای درآورده مـــرا آب، پشت سدّ جــــوعم مانده است
سجدهام سر میکشد از روی مهـــر غصّه بر دوش خضوعم مانده است
واجــــــباتم شد شهیــــد مســـتحـب اصل، در چـــاه فروعم مانده است
ای نمیدانم، کجــایی!؟ کیستـــی!؟ ای فراتر از چـــرایی، چیستــــی!
در غیــــابت آب را گِـــــل کردهاند مــــوج را مدیون ساحــل کردهاند
خاک در دست کسوف افتاده است آسمان هم در خسوف افتاده است
آه ای خـــورشیـــد روز رهـــگذر ای پنــــــاه ســــایههای در به در
بیتو ما دلشــــورههای بینـــــوا بر کدامین جـــاده یابیـــم إلتجــــا
من دعای عهـــــد میخوانم بیــــا بر سر این وعــــده میمانم بیــا
با تجـــــلّیهای پر هیبـــت بیــــا از میـــان پــــردۀ غیبــــت بیــــا
آن که عمری گشته در دنبال تو بـاز میآیـــد به استقبــــال تــــو![]()
![]()
خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می شدی، بلکه از تو
خواهد پرسیدکه چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟
خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود، بلکه از تو خواهد
پرسید به چند نفر در خانه ات خوشامد گفتی؟
خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس هایی در کمد داشتی، بلکه از تو
خواهدرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟
خداوند از تو نخواهد پرسید بالاترین میزان حقوق تو چقدر بود، بلکه از تو
خواهدپرسید آیا سزاور گرفتن آن بودی؟
خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود، بلکه از تو خواهد
پرسیدآیا آن را به بهترین نحو انجام دادی؟
خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی، بلکه از تو خواهد
پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟
خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی، بلکه از تو
خواهدپرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟
خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود، بلکه از تو خواهد پرسید
که چگونه انسانی بودی؟
خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی
رستگاری بپردازی، بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به
عمارت بهشتی خود خواهدبرد.
خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مقاله را برای دوستانت نخواندی، بلکه
خواهدپرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس
شرمندگی می کردی؟




